تبليغاتX
رندان مست

رندان مست
روزگاریست سودای بتان دین من است/ غم این کار نشاط دل غمگین من است.
در ایامی که گذشت چند نفر از اقوام و آشنایانی که برای چندمین بار حج رفته بودن به عرف معمول به دیدنشان رفتیم و... چه تشریفات و بند وبساطی... از ذکر جزئیات و حواشی پرهیز میکنم (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل) افعال و حرکاتی رو دیدم که یاد این شعر زیبای حضرت مولانا افتادم:

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:43 ] [ محسن نظری ] [ ]
نبايد گول خورد زندگي يك جور زندان است ٬
زندان هاي گوناگون.
ولي بعضي ها به ديوار زندان صورت مي كشند
و با آن خودشان را سرگرم مي كنند.
...
بعضي ها مي خواهند فرار بكنند ٬
دستشان را بيهوده زخم مي كنند
و بعضي ها هم ماتم مي گيرند.
ولي اصل كار اين است كه بايد خودمان را گول بزنيم.
هميشه بايد خودمان را گول بزنيم.

ولي وقتي مي آيد كه آدم از گول زدن هم خسته مي شود.

(صادق هدایت)

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 19:37 ] [ محسن نظری ] [ ]
 
در آخرین روزهای فصل زمستان  زمستان ادامه دار تر شد...

استاد جلال ذوالفنون هم از میان ما رفت...
 
 
 
 
 
[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 22:5 ] [ محسن نظری ] [ ]

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

                                                  تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم 

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 15:23 ] [ محسن نظری ] [ ]

روز خوش،

دختران قرن آینده !

روز خوش ،

پسران قرن آینده ،

بمانید چشم به راه من ،

هرچند دورم از شما...

برسر پیمانم هنوز

تاب نادیدنتان نیست مرا

مپرسید کی ،

مپرسید چون ،

مپندارید پشیمانم .

شاید

به هنگام نوروز

به سان ریشه ی گیاه

برفراز تپه ی ملا مروان

زندگی را زسر گیرم

شاید یک شب

همراه برق آذرخش

فرود آمده باز آیم

چنان چون شبح پرچم بک نفس

پیش چشمان به اهتزاز در بیایم

شاید ازپی رگباری باران بهاری

دردامان سپیداری

به سان قارچ برآیم از دل خاک

یا درکشتزاری متروک

برویم چون خوشه ی جو،

در غوغای پای کوبان

روم در قلب ازدحام

به ناگه گیردم دستی

دست دختر هم رقصی .

روز خوش،

دختران قرن آینده

روز خوش، پسران قرن آینده ،

چون رسید لحظه ی دیدار

بخوانیدم بر سفره ی لبریزتان

که طعم اشک و خون نمی خیزد ازنانتان

باشد یک شب به آرامی

بیاسایم دربستر خوابهایتان

به هرکجا سر کشیدم به زندگی در این جهان

ماوای من

یا کلک بود روی امواج

یا شاخه ای تک افتاده در سیه باد.

فقط یکبار بگذارید

روز روشن بر لب راه

فارغ از فتوای شیخ و رخصت خانان

رها از ترس ، بی خیال طعنه ها

درآویزم به اندام دختر کردی

عطر نرگس بیفشاتد نفسهایش

دستانش طعم و بوی خاک

روز خوش ،

دختران قرن آینده...

روز خوش ،

پسران قرن آینده

دستم به دامان

چون در رسد آن روز

روز ر وییدن یا برآمدن

مرا پاسپورتی دهید

هرچه که باشد مهم نیست

بلند بالا یا میان قد

آنسان که دلخواه شماست

زرد گونه یا که قرمز

بنفشه ای و یا آبی

ویا سیاه همچو قطران...

(برگردان به فارسی)

[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 1:59 ] [ محسن نظری ] [ ]

مصطفی ملکیان: قبل از ورود به مبحث دين و بحران معنا، بايد نكاتي را متذكر شوم. اول اينكه در باب موضوعاتي از اين دست، اديان مختلف وضع واحدي ندارند. نمي‌توان گفت دين و جهاني شدن يا دين و تسكين دروني بشر و...، گويي همه اديان جهاني از حيث اين مسائل و موضوعات وضع كاملا يكساني دارند. واثعا در باب هر يك از اين مسايل وضع اسلام با يهوديت، مسيحيت، آئين هندو و غيره متفاوت است. نكته دوم كه باز تعبير دين را از افاده معنا قاصر مي‌كند، اين است كه هر ديني در درون خودش نيز به سه معنا قابل بررسي است. ...


معنا و انواع دين

قبل از ورود به مبحث دين و بحران معنا، بايد نكاتي را متذكر شوم. اول اينكه در باب موضوعاتي از اين دست، اديان مختلف وضع واحدي ندارند. نمي‌توان گفت دين و جهاني شدن يا دين و تسكين دروني بشر و...، گويي همه اديان جهاني از حيث اين مسائل و موضوعات وضع كاملا يكساني دارند. واثعا در باب هر يك از اين مسايل وضع اسلام با يهوديت، مسيحيت، آئين هندو و غيره متفاوت است. نكته دوم كه باز تعبير دين را از افاده معنا قاصر مي‌كند، اين است كه هر ديني در درون خودش نيز به سه معنا قابل بررسي است.

يعني وقتي از دين نام مي‌بريم، بايد بين ساحت‌هاي مختلف آن تفكيك صورت گيرد. همان‌طور كه در بعضي جاها بحث كردم و بر اين تفكيك مصر هستم، هميشه حتي در باب اسلام هم، ما اسلام 1، و اسلام 3، داريم؛ مسيحيت 1، مسيحيت 2، مسيحيت 3، آئين بوداي 1، بوداي 2 و آئين بوداي 3 داريم. به اين معنا مذاهب هم مانند اديان مي‌توانند 1، 2 و 3 داشته باشند. براي مثال وقتي از اسلام نام مي‌بريم ممكن است و مراد از اسلام، مجموعه متون مقدس ديني و مذهبي مسلمين يعني قرآن و روايات معتبر مسلمين باشد كه به آن اسلام 1 مي‌گويند. اسلام 2 يعني مجموعه شرحها و تفسير‌ها، بيان‌ها و تبيين‌هايي كه عالمان مسلمان در طول 1400 سال گذشته از اسلام به عمل آورده‌اند.

مجموعه اين شروح، تفاسير و تبيين‌هايي كه از اسلام 1 يعني متون مقدس ديني و مذهبي ما به عمل آمده است را اسلام 2 مي‌ناميم. آثار فقهاي اسلامي، عالمان اخلاق اسلامي، متكلمان اسلامي، فلاسفه اسلامي،  عرفاي اسلامي و مجموعه ميراث فرهنگي كه در اين 14 قرن پديد آمده و براي ما مانده است، اسلام 2 را مي‌سازند. مجموعه افعالي كه در طول تاريخ 1400 سال گذشته مسلمين انجام گرفته به علاوه آثار و نتايجي كه بر آن افعال مترتب شده است را اسلام 3 گوبند. به تعبير امروزي اسلام پياده شده در ظرف تاريخ و اسلام در مقام تحقق است.

شكي نيست كه اين سه اسلام با هم ربط و نسبت دارند ولي به هر حال سه چيزند. هر گاه خواسته باشيم بگوييم كه اسلام با فلان چيز موافق و يا با بهمان چيز مخالف است بايد معلوم كنيم كه مرادمان كدام يك از اين سه اسلام است. نكته سوم اينكه حتي تلقي‌هاي مختلفي كه در درون هر يك از اين اسلام‌ها مي‌گنجد باز هم فرق مي‌كنند. يعني وقتي گفته مي‌شود تسكين دروني بشر توسط دين، حتي اگر مراد همه اديان نباشند و فقط دين اسلام مراد باشد، اسلام 1 هم نباشد و اسلام 3 هم نباشد، تنها اسلام 2 باشد، تازه بايد پرسيد كدام دين اسلام 2؛ دين عارفانه اسلام يا دين فقيهانه‌اي كه در اسلام وجود دارد؟ مضاف بر اين ما، اسلام2 بنيادگرايانه داريم و اسلام 2 سنت گرايانه نيز داريم.


مطلب ديگري كه به صورت كلي بايد مطرح كرد اين است كه اگر مراد از دين، دين نهادينه تاريخي جاافتاده باشد، امروزه براي بسياري از مسائل و مشكلات بشر كنوني، اين دين سخني براي گفتن ندارد. امروزه بشر در ساحت نظر با يك سري مسائل و در ساحت عمل هم با مشكلاتي مواجه است كه با دين نهادينه تاريخي نه آن مسائل نظري قابل حل‌اند و نه آن مشكلات عملي قابل رفع. چرا؟ چون بشر امروز بشر مدرن است و مدرنيته تقاوتهاي زيادي بين بشر امروز و بشر پيشاتجدد ايجاد كرده كه نمي‌توان نسبت به آن بي‌اعتنا بود. جز برخي از اقوام و قبايل بسيار دورافتاده استراليا يا آفريقا، بقيه جوامع علي اختلاف مراتبهم شده‌اند و اين مدرن شدن اقتضايش اين است كه با انسان‌هاي پيشامدرن يك تفاوت‌هاي جدي دارند و اين تفاوتهاي جدي بر روي مسائلي كه مي‌خواهند حل كنند تاثير گذاشته، به گونه‌اي كه ديگر دين تاريخي و نهادينه نمي‌تواند اين مسائل و مشكلات را رفع و حل كند.

البته بايد توجه داشت كه طرز تلقي‌هايي كه از دين نهادينه تاريخي وجود دارد لزوما شريعت‌گرايانه نيست. درست است كه در اسلام و آئين يهود، دين تاريخي بيشتر شريعت‌گرايانه است، اما همه اديان اين‌گونه نيستند كه دين تاريخي‌شان(يعني آن ديني كه توده‌هاي مردم قبول دارند) لزوما شريعت‌گرايانه باشد. منظور از دين نهادينه و تاريخي، آن ديني است كه كاملا مبتني بر مابعدالطبيعه و فرهنگ و معارف انسان پيشامدرن است. اين دين البته هنوز هم حيات دارد ولي روز به روز بيشتر عقب‌نشيني مي‌كند. بنابراين دين تاريخي نهادينه و جاافتاده چه آنهايي كه شريعت‌گرا هستند مثل اسلام و يهوديت و چه آنهايي كه شريعت‌گرا هستند مثل اسلام و يهوديت و چه آنهايي كه شريعت‌گرا نيستند مثل آيين بودا، مسيحيت و هندو، براي حل مشكلات بشريت، مثل مساله حقوق بشر، مشكل دارند. به خاطر اينكه مدرنيته در ذهن و ضمير انسان‌ها وضعيتي ايجاد كرده كه انسان‌ها نمي‌توانند بين زن و مرد تفاوت ببينند.

در حقوق بشر گفته مي‌شود بين زن و مرد، بين همكيش و ناهمكيش و بين آزاد و برده تفاوت نيست. ولي همه اديان و مذاهب لااقل در اين سه جهت با اعلاميه جهاني حقوق بشر و با مباني آن مشكل دارند. اين اختصاص به دو دين اسلام و يهوديت هم ندارد كه خيلي فقهي هستند. ايدان غيرفقهي مانند آئين هندو نيز برخوردش با زن و مرد فرق مي‌كند اما انسان مردن اين را نمي‌پذيرد كه چه طور موجودي فقط به صرف اينكه با يك بيولوژي متفاوتي به دنيا آمده بايد از روز اول زندگي‌اش با موجود ديگر فرق داشته باشد.


دين و معنويت
تاكيد من اين است كه امروزه بايد بيش از پيش به معنويت پرداخت. به نظر مي‌رسد آن چيزي كه امروزه مي‌تواند مشكل‌گشا باشد و حل معضلات بشر امروز را مي‌توان از آن انتظار داشت، معنويت است. اما اين معنويت لزوما مخالفتي با دين ندارد حتي به تعبيري شايد بتوان گفت كه لب و گوهر همه اديان، همان معنويت است.

اين است كه اگر دقت شود سالهاست كه من تعبير معنويت را به كار مي‌برم و جمع بين عقلانيت و معنويت را هميشه به عنوان تنها راه رهايي براي انسان امروز پيشنهاد مي‌كنم، نبايد يكي را به نفع ديگري، مصادره به مطلوب نمود؛ يعني معنويت را فداي عقلانيت كرد و يا عقلانيت را فداي معنويت. نكته مهم اين است كه تاكيد من بر معنويت به معناي دين‌دار نبودن نيست، بلكه به عقيده من بايد ديندار معنوي بود. به عبارت بهتر سوال اين است كه آيا مگر همه اين ياس‌ها و نااميدي‌ها، ناآرامي‌ها، اضطراب‌ها، تشويش‌ها، دغدغه‌ها، غم‌ها، اندوه‌ها، حسرت‌ها، ندامت‌ها، بي‌معنا بودن زندگي‌ها، رضايت باطن نداشتن‌ها، با خود گرفتاري داشتن‌ها، و غيره را انسان‌هايي ندارند كه به ظاهر متدينند؟

ملاحظه مي‌كنيد كه بخش عظيمي از 6 ميليارد انسان روي كره زمين، دستخوش ناآرامي، نااميدي و اندوهند،  زندگي برايشان معنا ندارد، رضايت باطن احساس نمي‌كنند و... اكثر اين انسان‌ها به ظاهر متدينند. آن كسي كه خودكشي مي‌كند، آن كسي كه ظلم مِي‌كند آن كسي كه جنايت مي‌كند، آن كسي كه از كشتن انسان‌ها، از شكنجه و از ترور روگردان نيست، او هم متدين است. اما وضعيت به چه شكلي است؟ اين مسائل و نمونه‌ها مي‌رساند كه تنها با قبول دين تاريخي و نهادينه جا افتاده هيچ مشكلي حل نمي‌شود. يك مثال ساده كمك بيشتري به فهم مطلب مي‌كند؛ اگر فرد تشنه‌اي به يك مغازه رفت و از آن تشنه بيرون آمد معلوم است كه آن جا نوشابه نبوده است. غير از اين نيست.

نمي‌توان گفت علي‌رغم تشنگي فرد، آن مغازه نوشابه فروشي بوده است. اين دروغ است و كسي آن را نمي‌پذيرد. اگر كساني در عين اينكه نمازشان را مي‌خوانند، روزه‌شان را مي‌گيرند، حجشان را انجام مي‌دهند و...، نااميدند، رضايت باطني ندارند، شاد نيستند، آرامش ندارند و زندگي‌شان فاقد معناست، اين به معناي آن است كه اين دين نتوانسته رضايت باطني‌شان را فراهم آورده و به زندگي‌شان، معنا، آرامش، شادي و اميد بدهد. اما انسان معنوي، مايوس، مضطرب و ناشاد نيست. انسان معنوي زندگي برايش داراي معناست و رضايت باطن دارد.

معنويت است كه اين كار را مي‌كند نه صرف اينكه ما متدين به دين و مذهبي باشيم. البته براي معنوي كردن بشر نبايد به او گفت كه دست از دينت بردار. اين كار مقتضاي حق و مصلحت نيست. به بشر متدين امروز چه مسيحي، چه مسلمان و يا هر دين و مذهب ديگري كه دارد، نمي‌توان گفت كه بايد معنوي شوي و براي معنوي شدن بايد دست از دينت برداري. اما مي‌توان آهسته آهسته انسان متدين را به يك سمت و سويي كشاند كه سمت و سوي معنوي شدن است. در واقع بايد دينش را عمق بخشيد و براي انجام اين كار، يعني جهت تبديل دين و تاريخي به معنويت لازم است اين امور را آهسته آهسته در تربيت ديني نوجوانان، جوانان، كودكان و در تعليم و تربيت ديني همه شهروندان گنجاند.

مثلا در تعليم و تربيت جوانان سعي شود آنها مبتلا به خودشيفتگي، پيشداوري، تعصب، جزم و جمود، خرافه پرستي و نامدارايي و بي‌بردباري نسبت به ديگران، دگرانديشان و كساني كه كيش و آيين آنها را قبول ندارند، نشوند. متاسفانه اين شش مورد در تعليم و تربيت فعلي ما جايي ندارد. يعني در تربيت ديني فرزندانمان طوري عمل مي‌كنيم كه اينها هم خودشيفته مي‌شوند، هم اهل پيشداوري، هم اهل تعصب، هم اهل جزم و جمود، هم اهل خرافه‌پرستي و هم نسبت به ديگران نابردبار و بي‌مدارا هستند. آنها نمي‌توانند نسبت به كساني كه مثل آنها نمي‌انديشند و به دين و مذهب ديگري تعلق خاطر دارند مدارا و بردباري داشته باشند. اگر بتوان اين شش كار را در نظام آموزشي نهادينه كرد، در باب معنوي‌تر كردن انسان‌هايي كه متدينند، يك گام به پيش برداشته شده، يعني دينشان به معنويت نزديكتر شده است.


معنويت و تعبد

تعبد امري است خلاف فطرت انسان سليم. استدلال فرد تعبدگرا اين است كه مثلا وقتي شخصي مي‌گويد الف، ب است، در ذكر دليلش مي‌گويد چون X گفته كه الف، ب است. اين شيوه استدلال، تعبدگرايانه است. تعبدگرايي به اين معنا خلاف عقل سليم و فطرت پاك است، حال كه چنين است بايد به حداقل تعبد اكتفا كرد. يعني تعبد را تا حد امكان كمتر كرد. البته اين كه گفته مي‌شود تا حد امكان، منظور اين است كه بالاخره دين آسماني يك عنصري از تعبد در آن وجود دارد، ولي حداقل مي‌توان اين تعبد را افزايش نداد. اينجاست كه جمع بين مدرنيته و معنويت‌ امكان‌پذير است.

اولين نكته مهم در عقلانيت مدرن اين است كه نبايد سخني را به صرف اينكه كسي گفته است پذيرفت، يعني تعبد نبايد داشت. در معنويت هم نمي‌گويند كه اي انسان تو اين‌گونه باش چون من گفته‌ام يا اين گونه نباش چون من گفته‌ام بلكه مي‌گويند بيازما و ببين با اين راه به آرامش مي‌رسي يا با آن راه. در معنويت هميشه اين كوشش و آزمون سعي و خطا وجود دارد. در اينجا براي نمونه مي‌توان از بودا مثال زد، بودا به كرات مي‌گفت كه من يك انسان معصوم نيستم من هم خطاپذيرم. بنابراين هر چه را كه مي‌گويم تجراب من تلقي كنيد.

اگر اين تجارب در زندگي شما هم جواب داد ملتزم به آن باشيد و چنانچه جواب نداد معني‌اش اين است كه تجربه من به درد شما نمي‌خورد. استاد معنويت نمي‌گويد چون من مي‌گويم الف، ب است، پس شما هم بايد بپذيريد كه الف، ب است، بلكه مي‌گويد من رسيده‌ام به اين كه الف، ب است، شما هم بيازماييد و ببينيد آنچه كه من به آن رسيده‌ان واقعا درست است يا نه. در معنويت، تعبد به آن معناي موجود در اديان تاريخي و نهادينه وجود ندارد و به همين خاطر با عقلانيت مدرن سازگار است. يك مثال ساده مساله را بيشتر روشن مي‌كند. در كلاس موسيقي، معلم مي‌گويد بايد اين گونه زخمه بزنيد. او اين كار را به صورت يك امر تجربي براي شما بازگو مي‌كند و شما در كلاس موسيقي واقعا از تجربه معلم استفاده مي‌كنيد ولي به معلم تعبد نمي‌ورزيد. دليلش اين است كه اگر همان روشي را كه معلم گفت به كار برديد و ناموفق بود، نمي‌گوييد كه چون ايشان استاد موسيقي هستند من نمي‌توانم از ايشان تبعيت نكنم بلكه مي‌گوييد اين استاد، ناموفق يا دروغگو و شياد است و موسيقي‌دان نيست.

در معنويت به شما گفته مي‌شود كه اين گونه مراقبت كن و فلان رفتار را داشته باش بعد از يك هفته چنين حالي در درونت پديد مي‌آيد. شما هم انجام مي‌دهيد اگر آن حالت پديد آمد متعاقبا ادامه مي‌دهيد، اگر پديد نيامد ادامه نمي‌دهيد بدين ترتيب در معنويت واقعا تعبد وجود ندارد، بلكه به ميزاني كه خودمان اهل آزمون و خطا باشيم معنوي هستيم.


معنويت و زندگي اصيل

يكي از كارهايي كه براي اشاعه معنويت بايد كرد اين است كه مردم را به زندگي اصيل دعوت كرد نه به زندگي عاريتي. يعني زندگي را نه بر اساس متابعت از افكار عمومي يا همرنگي با جماعت يا تقليد و... بلكه بر اساس فهم خودمان مبتني كنيم. زندگي عاريتي يعني زندگي‌اي كه آدم تصميم‌گيري‌هايش در آن مبتني بر باورهايي است كه خودش به حقانيت آن باورها نرسيده بلكه اين باورها را از ديگران دريافت كرده است.

توصيه مي‌كنم كه اگر مي‌خواهيد عذاب وجدان پيدا نكنيد طبق فهم خود زندگي كنيد هر كه را خوش آمد خوش آمد و هر كه را بد آمد، بد آمد. در هيچ محضري امضاء داده نشده كه بايد طوري زندگي كرد كه همه مردم خوششان بيايد. بر فرض هم كه چنين امضايي به عمل آمده باشد بايد گفت كه عملي كاملا ابلهانه است. چون به تعبير حضرت علي ابن ابي طالب(ع): "رضا الناس غايه لا تدرك" رضايت مردم يك هدفي است كه كسي تا الان به اين هدف نرسيده است. اصلا راضي كردن همه انسان‌ها امكان ندارد. به تعبي قرآن: "ضرب الله مثلا رجلا فيه شركاء متشاكسون و رجلا مسلما لرجل" اگر كسي بخواهد همه را راضي كند مثل نوكري است كه چند ارباب دارد و خود اين ارباب‌ها با هم اختلاف نظر دارند.

اگر اين ارباب‌ها با هم وحدت نظر داشتند و همه يك چيز مي‌گفتند شايد چندان مشكلي نبود اما آن نوكري كه چند ارباب دارد و آن اربابان نيز با هم اختلاف نظر دارند و مطابق ميل خود دستور مي‌دهند آن وقت بيانديشيد كه چه  وضعي روي مي‌دهد. در قرآن آياتي هست كه دعوت كننده به زندگي اصيل هستند قرآن اين همه تاكيد دارد بر اينكه اكثر هم لا بعقلون، اكثر هم لايفقهون و... اين براي اين نيست كه دموكراسي يا جمهوريت را نفي كند.

بلكه براي اين است كه بگويد اگر خواستي از اكثريت تبعيت كني، در واقع در نداشتن عقلانيت با مردم شريك هستي. چون اكثر مردم لزوما عقلايي زندگي نمي‌كنند. اين توهين به انسان نيست بلكه منظور اين است كه اكثرشان مثل هم زندگي مي‌كنند و از افكار عمومي تبعيت مي‌كنند. حال اين افكار عمومي چيست و از كجا آمده و صدق و اعتبارش از كجاست، معلوم نيست. بنابراين بي‌توجهي به افكار عمومي به معناي استبداد نيست.

نخستين نشانه مستبد اين است كه در جايي نشسته كه مردم راضي نيستند. در اينجا منظور مردم، كساني هستند كه بايد تعيين كنند كه كي بايد آنجا بنشيند. دوم اينكه مستبد نتايج اعمال خودش را برعهده نمي‌گيرد ولي آدم معنوي نتايج همه اعمال خودش را بر عهده مي‌گيرد. انسان معنوي اگر عقيده‌اي را اظهار كرد پاي آن مي‌ايستد. چنانچه به زندانش افكنند يا به مجازاتش برسانند بر عقيده‌اش استوار خواهد بود و بر اساس آن عمل خواهد كرد و تا وقتي هم كه قدرت داشته باشد مقاومت كرده و نمي‌گذارد كه آن جريمه را از او بگيرند. البته آن را هم به مقتضاي زندگي اصيل انجام مي‌دهد. اما وقتي اين قدرت وجود نداشت جريمه مي‌پردازد اما دست از عقيده‌اش برنمي‌دارد. دست از عقيده برنداشتن مهم‌تر از نپرداختن جريمه است. به اين معنا آدم‌ها ترسو نمي‌توانند اصيل زندگي كنند. سوم اينكه انسان معنوي در زندگي بيروني‌اش هم قراين و اماراتي بر معنوي بودنش به دست مي‌دهد اما انسان مستبد اين‌طور نيست.

در عين حال اگر به طور كلي وضع موجود جامعه جهاني و از جمله جامعه خودمان را در نظر بگيريم مي‌بينيم كه اكثريت قريب به اتفاق مردم زندگي اصيل ندارند. فقط معدودي نخبه هستند كه اصيل زندگي مي‌كنند و در بين اين معدود ممكن است كشاورز ساده هم باشد و ممكن است يك دانشمند هم باشد. اما آيا بايد به وضع موجود رضا داد يا سعي شود اين وضع را به تدريج هر چه بيشتر عوض كرد؟ به عنوان مثال اگر يك بيماري همه‌گير باشد، از بيماري بودنش نمي‌افتد بلكه مي‌گويند همه‌گير است. اگر همه اين بيماري را گرفتند باز هم بايد سعي كرد ميزان واگيري اين بيماري را كم كرد. عاريتي زندگي كردن، بيماري واگير همه انسان‌هاست اين گونه زندگي نه تنها رضايت همه مردم را هيچ وقت تحصيل نمي‌كند، بلكه از طرف ديگر شكي نيست كه اين سبك زندگي رضايت فرد را از خودش نيز مي‌گيرد. يعني فرد از خودش بيزار مي‌شود. چون همه چيز را براي ديگران صورت مي‌گيرد. يك كار براي اينكه زن خانواده خوشش بيايد صورت مي‌گيرد، يك كار براي اينكه بچه‌ها خوششان بيايد صورت مي‌گيرد و يك كار براي اينكه رييس يا نظام سياسي حاكم بر جامعه و... بدين ترتيب همه چيز زندگي متعلق به ديگران مي‌شود. به تعبير ژاكوبومه عارف معروف آلماني "خدايا مرا از من مي‌ربايند".


بدين ترتيب هركس تكه‌اي از انسان را برمي‌دارد و او يك موجود مثله شده‌اي مي‌شود درست مثل ماهي ":پيرمرد و دريا"ي همينگوي. در آن رمان، پير مردي يك ماهي بسيار بزرگي صيد مي‌كند ولي چون نمي‌تواند آن را از آب بيرون بكشد و در قايقش قرار دهد، ماهي را با طنابي با خودش به طرف ساحل مي‌كشد، غافل از اينكه كوسه‌ها در طول راه به ماهي حمله مي‌كنند و شروع به خوردن آن مي‌كنند. پيرمرد وقتي بعد از سه روز تلاش بي‌وقفه، ماهي را به ساحل آورد و از آب بيرون كشيد ديد كه فقط اسكلتش مانده و گوشتي بر تن ماهي نيست.


البته هدف من نوعي مخالف‌خواني و تك‌روي كاملا بي‌منطق نيست. اتفاقا گاهي اوقات، فرد بعد از تامل فراوان بر روي باورهايش به يك باوري مي‌رسد كه باور جمعي است. پذيرش آن هيچ اشكالي ندارد؛ بلكه بحث بر سر اين است كه باور فرد بايد حاصل فهم خودش باشد. حال اگر در جامعه هم آن باور مورد قبول همگان است اشكالي ندارد. اگر مورد قبول همه نيست باز هم اشكالي ندارد. بدين ترتيب زندگي اصيل مخالف‌خواني يا تك‌روي نيست بلكه فقط موافقت با خود است. به تعبير ديگر وفاداري به خود فرد است. حال اين وفاداري ممكن است او را به باورها، احساسات و عواطفي بكشاند كه بعضي از آنها در جامعه هم مورد قبول است. مثلا وقتي انسان به خود رجوع كند، مي‌بيند راستگويي خوب است، همه اين را مي‌گويند، خود فرد هم آن را مي‌پذيرد. اما يك چيزهايي هم هست كه مردم بد مي‌دانند ولي انسان فكر مي‌كند كه چنين نيست.

مثال ساده اينكه، مردم يك آدمي را كه مشروب خور است بدتر از يك آدم دروغگو مي‌دانند اما بنده يك آدم دروغگو را بدتر از يك آدم مشروب‌خوار مي‌دانم؛ يعني اگر يك مشروب‌خور در تمام زندگي‌اش راستگو باشد من او را ارج مي‌نهم نه به اين دليل كه مشروب‌خور است بلكه به اين دليل كه راستگوست. آدم دروغگويي كه لب به مشروب هم نزده باشد، برايش هيچ ارزشي قايل نيستم چون دروغ نگفتن را مهم‌تر از مشروب نياشاميدن مي‌دانم. منظور اين نيست كه بايد مشروب خورد بلكه هدف اين است كه دو گونه قبح وجود دارد اما اين از قبح آن بيشتر است.


در پايان باز هم بر نسبت ميان دين و معنويت تاكيد مي‌كنم و در اين زمينه نكاتي را متذكر مي‌شوم؛ نكته اول اينكه معنويت داراي يك متولي رسمي به نام طبقه روحانيت كه در همه اديان و مذاهب كما بيش وجود دارد، نيست. معنويت لزوما به طبقه، قشر يا لايه اجتماعي به نام روحانيت احتياج ندارد. ولي از سوي ديگر شكي نيست كه طبعا نهاد آموزش و پرورش به معناي دقيق جامعه شناختي كلمه  "نهاد" بايد در گسترش معنويت ايفاي وظيفه كند. منتهي مراد از نهاد آموزش و پرورش فقط وزارت آموزش و پرورش نيست بلكه همه نيروهاي برانگيزاننده جامعه را شامل مي‌شود. البته معنويت در واقع بيش از اين كه نوعي تعليم باشد نوعي تربيت است. بنابراين بيشتر از راه چيزي كه اگزيستانسياليست‌ها به آن مواجهه شخصاششخص، مي‌گويند قابل بسط است. يعني يك انسان معنوي به ميزاني كه معنوي است در مناسباتي كه با ديگران دارد به‌طور آگاهانه يا ناآگاهانه معنويت را اشاعه مي‌دهد. معنويت در اين معنا بيشتر در اثر ارتباطات بين اشخاص منتقل مي‌شود و كمتر از طريق خواندن كتاب يا رساله و مقاله و يا راههاي غيرمستقيم ديگر.


نكته دوم اينكه اگر مراد از معنويت، خودسازي است، مي‌توان گفت پرورش معنويت بيشتر يك مقوله اخلاقي است تا ديني؛ بدين معني كه وقتي يك انساني رو به سمت معنويت مي‌رود، در واقع رو به سمت خودسازي دارد و به نوعي رضا ندادن به وضع موجود و در طلب يك وضع مطلوب دروني بودن است. در عين حال معنويت فقط شامل دستورالعمل‌هاي اخلاقي نمي‌شود. انسان معنوي يك سلسله آموزه‌هاي هستي‌شناختي و انسان‌شناختي دارد و يك سلسله آموزه‌هاي وظيفه‌شناختي هم دارد كه به آن اخلاق مي‌گويند. يعني يك انسان براي اينكه معنوي باشد نخست بايد نسبت به هستي يك آراء و انظار خاصي داشته و نسبت به انسان هم بايد يك آراء و انظاري داشته باشد كه مجموعه آموزه‌هاي انسان‌شناختي او را شكل مي‌دهند و بعد نسبت به وظيفه و مساله تكليف هم بايد يك آراء و انظاري داشته باشد كه در واقع آموزه‌هاي وظيفه‌شناختي يا به تعبيري اخلاقي او را تشكيل مي‌دهد. بنابراين معنويت علاوه بر دستورالعمل‌هاي اخلاقي، آموزه‌هاي هستي‌شناختي و انسان‌شناختي نيز دارد.


البته آموزه‌هاي وظيفه‌شناختي يا اخلاقي در رئاليسم اخلاقي معنا مي‌دهند. رئاليسم اخلاقي به اين صورت است كه اگر با انسان‌هاي معنوي سر و كار داشته باشيد به همان‌مقدار كه معنوي هستيد مي‌توانيد مطمئن باشيد كه جامعه، جامعه‌اي عادلانه خواهد بود كه در آن آزادي ديگران رعايت شده و نظم و امنيت در آن برقرار است. اما اگر در انسان‌ها معنويت وجود نداشته باشد با هيچ ابزاري نظير توپ و تفنگ، قانون، قوه قضاييه و يك سلسله نيروهاي بازدارنده نمي‌توان به جايي رسيد. اعتقادم بر اين است و مكرر گفته‌ام كه بر روي كرده زمين ديگر جامعه آرماني پديد آمدني نيست هيچ دين و مذهبي هم ادعا نكرده كه بر روي كره زمين يك جامعه آرماني يعني جامعه‌اي كه در آن هيچ نقصي وجود نداشته باشد، پديد خواهد آورد. اما از سوي ديگر بايد سعي كرد حتي المقدور جامعه‌اي آزاد، عادلانه، داراي رفاه، امنيت،‌ عدالت و... داشت.

چنين جامعه‌اي را از راه معنوي كردن افراد مي‌توان پديد آورد نه از راه نيروهاي وادارنده يعني قوه قضاييه و پليس و نيروهاي قهريه. چون نمي‌توان به تعداد شهروندان، پليس يا قاضي داشت. چنانچه بر فرض محال اين امر نيز ميسر باشد بايد بر خود آن پليس نيز كسي را گمارد تا در انجام وظايف خود خطا نكند. بدين ترتيب تسلسل پيش مي‌آيد و چاره‌اي جز اين نيست كه به جاي اين كارها معنويت را در افراد بسط داد و به لحاظ كمي و كيفي نيز بدان عمق بخشيد. اين بسط و عمق كمي و كيفي معنويت مي‌تواند جامعه را به طرف يك جامعه آزادتر، متمدن‌تر و داراي نظم و امنيت بيشتر سوق دهد.  بنابراين يكي از بزرگترين اشتباهات بنيادگرايان ديني وتبعا انقلابيون در اديان و مذاهب اين است كه سعي مي‌كنند در زمين يك جامعه آرماني پديد آورند و اسف بارتر اينكه اين كارشان را به دين نسبت مي‌دهند.


نكته ديگر اينكه در ارتباط با معنويت نمي‌توان مانند دين قايل به معنويت 1، 2 و 3 شد. چون در دين متن مقدس وجود دارد و خود اين متن مقدس دين 1 را مي‌سازد، اما در معنويت چون چيزي نيست كه به آن متن مقدس گفته شود و به هيچ وجه من‌الوجوه نتوان از آن تخطي كرد، تبعا ديگر آن تقسيم‌بندي نيز وجود ندارد. اما چيز ديگري وجود دارد و آن اينكه معنويت داراي مراتب است. يعني مي‌توان گفت، همه انسان‌ها معنوي هستند اما اين فرد بسيار معنوي‌تر از آن ديگري است. معنويت امري است كه غلظت و رقت دارد و ذومراتب و يك امر مشككي است. تبعا به ميزان ذومراتب بودن معنويت، رده‌هاي مختلف وجود دارد.


پرسش و پاسخ

سوال: چگونه مي‌توان معنويت را به زبان انسان امروزي تبيين كرد؟ چه الگوي عملي براي ساده‌سازي چنين فهمي در اختيار است و چه ساز و كارها و ابزارهايي براي عملي كردن آن لازم است؟ در عين حال فكر نمي‌كنيد هزينه‌هاي يك چنين رويكردي نسبت به زندگي، چنان بالا باشد كه اصل قضيه را منتفي سازد؟


ملكيان: براي مدل‌سازي از چهار منبع مي‌توان استفاده كرد: آموزه‌هاي اديان و مذاهب جهاني، مجموعه آنچه كه عارفان جهان گفته‌اند(چه عارفاني كه خودشان به دين و مذهب خاصي تعلق داشته‌اند و چه عارفاني كه فارغ از هر گونه دين و مذهبي بوده‌اند)، آموزه‌هاي اگزيستانسياليسم، به ويژه اين كه بعضي از اگزيستانسياليست‌ها براي زندگي معنوي خيلي اهتمام ورزيده‌اند و بسياري از مولفه‌هاي زندگي معنوي را نشان داده و در زندگي معنوي تجارب مثبت بسياري در اختيار انسان قرار داده‌اند. منبع چهارم هم چيزي است كه امروزه از آن به نهضت سوم روان‌شناسي تعبير مي‌شود، يعني روان‌شناسي انسان‌گرا. در طول تاريخ روان‌شناسي يعني از وقتي كه روان‌شناسي يك علم مستقل و تجربي شد سه نهضت  پديد آمد. نهضت اول همان روان‌شناسي روان كاوانه فرويد، ادنر و ديگران است. نهضت دوم، روان‌شناسي رفتارگرايانه اسكينر، واتسون و ديگران است. نهضت سوم روان‌شناسي انسان‌گرايانه است كه آثار كساني مثل آبراهام مزلو، كارل راجرز، خانم كالن هوزناين، اريش فروم، يونگ، شولتس و... در اين راستاست.

با استفاده از اين چهار منبع مي‌توان حدود كلي يك زندگي معنوي را ترسيم كرد. اما اينكه آيا به هزينه‌اش مي‌ارزد يا نه؟ بايد گفت كه اولا اين معنويتي كه ما پيشنهاد مي كنيم يقين داشته باشيد كه همه آن تن نخواهند داد. ظاهرا اين گونه تصور شد كه اگر اين معنويت طرح شود چند سال ديگر همه مردم دنيا خواهان آن مي‌شوند و بعد مي‌خواهند اين طور زندگي كردن برايشان هزينه زيادي نداشته باشد. هرگز اين گونه نيست.

انسان‌ها دستخوش سه حالت جهل، خطا و سوءنيت هستند كه اجازه پذيرش بسياري از چيزها را به آنها نمي‌دهد. از سوي ديگر ما در حال حاضر خسارت زيادي براي معنوي نبودن انسان مي‌پردازيم. مشكلاتي نظير مصرف بالا كه ناشي از بي‌معنويتي است. مشكل بي‌عدالتي‌هاي اجتماعي، مناسبات ناسالم، افسردگي‌هاي ناشي از ناكامي‌ها و ناكامروايي‌ها و... مشكلات كمي نيست. آيا اينها اكونوميك و به صرفه است؟

اكونوميك نه به معناي اقتصادي صرف بلكه يعني اصلا به صرفه است؟ به نظر مي‌رسد با اين وضعي كه ما داريم اگر ادامه يابد اصل زندگي به خطر مي‌افتد. مثلا اگر مصرف‌زدگي ادامه پيدا كند ديگر منبعي روي كره زمين باقي نمي‌ماند. اين همه ناشي از اين است كه ما زندگي معنوي نداريم. در جايي گقتم اگر خواسته باشيم اقتصاد كشور اقتصاد مطلوبي شود، بايد آثار عارفاني مثل اكهارت،‌ ژاكوبومه، شان‌كارا، مولانا و امثالهم را به مردم خودمان تفهيم كنيم. علت طرح آن اين بود كه گمان مي‌رود وقتي يك كشور داراي اقتصاد مطلوبي خواهد شد كه نخست  منابع طبيعي فراوان نظير نفت، گاز، طلا، نقره، الماس، مرتع، جنگل و... داشته و دوم اينكه نيروي كاركشته خبير داشته باشد. در حالي كه اصلا چنين نيست.

اگر تمام اقتصاددانان خبره جهان را هم به خدمت بگيريم و همه منابع عالم هم در اختيار ما باشد ولي تا مردم ما اين مردمند، اقتصاد ما به جايي نخواهد رسيد. چون اقتصاد عامل اصلي‌اش خود ما آدمها هستيم كه داريم كار مي‌كنيم. حال فرقي ندارد: كار توليدي، توزيعي و يدي. ديد يك ايراني اين است كه كار فقط براي درآمد است. چنانچه مثلا فردا صبح راديو و تلويزيون اعلام كند كه رئيس جمهور يا وزير اقتصاد يا سازمان برنامه و بودجه دستور داده كه استثنائا در سال 1381 هر كسي سر كار برود يا نرود حقوقش را دريافت خواهد كرد، با اين اعلام شايد يك درصد هم به سر كار نروند. بدين ترتيب تا وقتي مردم كار را براي درآمد مي‌خواهند وضع اقتصادي‌شان همين است كه مي‌بينيم.

ديدگاه مقابل آن مي‌گويد كار في‌نفسه سبب رشد آدمي است. بنابراين كار ارزش ذاتي دارد و كسي كه چنين ديدگاهي دارد، استدلالش اين است كه اگر حقوقم را مي‌گيرم براي اين است كه زنده بمانم تا ماه آينده هم بتوانم كار كنم. اگر اين ديدگاه در جامعه رسوخ يابد چنانچه هيچ منبعي هم وجود نداشته باشد مي‌توان كشور را ساخت. يكي از علائم معنوي نبودنمان، همين ديدمان نسبت به كار است. با اين ديدگاه اقتصاد كشور ما روز به روز بدتر مي‌شود. به نظر مي‌آيد كه اين خسارت كمي نيست كه ما ار بي‌معنويتي، مي‌پردازيم.


سوال: آيا تعبير حضرتعالي از معنوي زيستن و ايمان به فهم شخصي با ديدگاههايي كه درقالب پست مدرنيسم مطرح مي‌شود قرابتي دارد؟


ملكيان: چون زندگي اصيل اقتضاء مي‌كند كه آدم هر چه بلد نيست، بگويد بلد نيستم. من نيز اعتراف مي‌كنم كه نمي‌دانم پست مدرن، پست مدرنيسم و امثالهم، يعني چه؟ آن مقدار فهمي كه تا الان از پست مدرنيسم دارم به نظرم چيزي است كه تحقق نيافتني است، اما با اين حال نيز نمي‌توانم ادعايي بكنم. اين چيزهايي را كه گفتم راجع به مدرنيسم است. اين چيزهايي كه روشنفكران درباره پست مدرنيسم مي‌گويند خيلي صريح اقرار مي‌كنم كه من نمي‌فهمم. اين حرفها خيلي كلي‌گويانه و غيرواضح است. نه "بين بنفسه" است نه "بين بغيره".

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 14:59 ] [ محسن نظری ] [ ]

ای سنایی عاشقان را درد باید درد کوبار جور نیکوان از دی و فردا برتر استور خیال آید تو را کز دی و فردا برتریدر میان هفت دریا دامن تو خشک کواین نداری خود ولیکن گر تو این را طالبیهر نفس بوی دل آید از صراط المستقیمگرد از آن دریا برآمد گرد جسم اولیاست

 

بار جور نیکوان را مرد باید مرد کووانما جان کسی از دی و فردا فرد کوبرتری را کار و بار و ملک و بردابرد کودر میان هفت دوزخ عنصر تو سرد کوآه سرد و اشک گرم و چهره​های زرد کوتا نگویی عشق ره رو را که راه آورد کوتا نگویی قوم موسی را در این یم گرد کو

[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 20:6 ] [ محسن نظری ] [ ]

 


سپيده دمان،


همچون بره ای نوپا،


در چمنزاری با طراوت و شاداب،


غلت می زنم!


و گياه گسی را سير می جوم


پا هايم را


و ساق هايم را


تا انتهای خستگی


به ژاله های سرد می مالم

 

اگر دوباره بازگردم


با هوشياری می نگرم


به زردی نشستن گل گندم را،


انار و سيب شدن شکوفه را،


و آشيانه ساختن پرنده را!

 

 

  اگر دوباره بازگردم


عزمم را جزم می کنم‌


که بدانم


پرندگان نو آموز،


چگونه پرواز می کنند؟


چلچله های مسافر،


چرا مبهوت و غريبانه،


بر سيم های طولانی ديرک


در صفی دراز

 


کنار هم می نشينند؟


جويباران از کجا می آيند؟


و مقصدشان کجاست؟

 

آه! اگر دوباره بازگردم

 

   «عبدالله په شیو»

[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 12:1 ] [ محسن نظری ] [ ]

بمیرید بمیرید، در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید، همه روح پذیرید

 

بمیرید بمیرید، وز این مرگ مترسید

کز این خاک بر آیید سماوات بگیرید

 

بمیرید بمیرید، وز این نفس ببرید

که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید

 

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

 

بمیرید بمیرید، به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید، همه شاه و شهیرید

 

بمیرید بمیرید، وز این ابر برآیید

چو زاین ابر برآیید همه بدر منیرید

 

خموشید خموشید ، خموشی دم مرگ است

هم از زندگی است این که ز خاموش نفیرید.

 

[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 18:30 ] [ محسن نظری ] [ ]
 

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید

این گیسو پریشان کرده، بید وحشی باران

یا نه، دریایی است گویی واژگونه بر فراز شهر

شهر سوگواران

هر زمانی که فرو می‌بارد از حد، بیش

ریشه در من می‌دواند پرسشی پیگیر با تشویش

رنگ این شب های وحشت را

تواند شست آیا از دل یاران؟

چشم‌ها و چشمه‌ها خشکند، روشنی‌ها محو در تاریکی دلتنگ

همچنان که نام‌ها در ننگ

هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه باران ای امید جان بیداران

بر پلیدی‌ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟

[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 18:43 ] [ محسن نظری ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

صدای تو را دوست دارم
صدای تو، از آن و از جاودان می‌سراید
صدای تو از لاله‌زاران که در یاد
می‌آید
صدای تو را،
رنگ و بوی صدای تو را، دوست دارم.
جهان در صدای تو آبی ‌ست
و زیر و بم هر چه از اصفهان
در صدای تو آبی ست.
و هر سنت از دیرگاهان و هر بدعت از ناگهان در صدای تو آبی ست.
امکانات وب
بک لينک